آلفونس دولا مارتین-گرازیه لا
مهاجرت...تازگی و تولدی دوباره است...شکستن رخوت و گشودن دربهایی تازه...می تواند در دنیای مجازی هم رخ دهد.
من هم سفر کردم به مکانی تازه و آدرسی جدید برای راه اندازی یک وبلاگ حرفه ایی.
در یکی از سفرهایم به قاره ناشناخته آفریقا به قبیله ایی برخوردم که خود را...لولوخوخو مالامبو...می نامیدند اینکه باعث شد یاد قبیله مالامبو بیافتم مهم نیست حتی خود قبیله مالامبو هم چیز زیادی برای گفتن ندارد اینکه آنها لخت مادرزاد زندگی می کردند و کرم درختان را به عنوان تنقلات تناول می کردند و گوش و دماغ و لب و دست و هرجایی را گیرشان می افتاد سوراخ می کردند و زرتی یک حلقه در آن می تپاندند هم چیز تازه ایی نیست... اما اهالی مالامبو موقع وداع و خداحافظی چیزی را به زبان خودشان روی چوب برایم حک کردند و که بعدها وقتی معنی آن را فهمیدم با خودم گفتم:
خاک بر سر این....
بگذریم آنها نوشته بودند...ما افتخار می کنیم که توانستیم روزنامه آزاد راه اندازی کنیم.
و یه نسخه از آن را که حاوی اخبار قبیله از قبیل ازدواج...مباحث جانورشناسی...طنز...شایعات... اخبار داد و ستد با قبایل دیگر...انتقاد از جادوگر قبیله و...
شما فکر کنید افراد قبایل لولو خوخو مالامبو روزنامه آزاد دارند که آن را روی برگ درخت چاپ و تکثیر می کنند آنوقت ما...
به هرحال آدرس گرفتن تا از سرزمین من دیدن کنند آخر برایشان حل نمی شد که چطور می شود کسی را برای نوشتن مجازات کرد و یا حتی کشت و یا روزنامه ایی را تعطیل کرد.
فکر کن از سرجلسه امتحان بیایی تو سایت و حسابی کفری باشی...چون استاد سعی کرده این بار سخت ترین امتحان تمام دوران تدریسش و گرفته باشه تا به خودش قبولونده باشه که هنوز قدرت طرح کردن معماهای پیچیده حساب دیفرانسیل رو داره... بعد یه سر به وبلاگها بزنی و ببینی خانومی یه آپ گذاشته در حده تیم ملی و بعد اصلا انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش تو مغزت غوغا بود.
ولی گذشته از تمام اینها دیشب ما تا ۴ بیدار بودیم... جزوه جلوی صورتم ولی به غیر از من لطیف و پسرش هم بیدار بودند(صاحبخونه)... پسرش مست بود و فریاد می زد و لطیف هم جیغ می کشید که یهو درگیری بالا گرفت و شیشه شکست و پلیس اومد و پسر در رفت و لطیف هم تا دم صبح فریاد می زد و گریه می کرد. درد این آدم ها رو کی می فهمه...چه طور می تونی سوار پرادو و سانتافه و مزدا بشی و ویراژ بدی وفتی توی همین تهرون یه سری ها با فلاکت بدبختی و دست و پنجه نرم می کنن...با نداری...با بی سوادی...چطور می شه دید و ساکت بود. چه کار می شه کرد؟ این بزرگترین سوال زندگیم شده!!!! چه کار مییییییییییییشه کرد...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چطور می تونی بیش از حد بخوای؟
بازی سیاسی تا کی؟
شعار تا کی؟
دیشب دوست داشتم منم فریاد می کشیدم...دستم رفت رو کتاب «هبوط» تا توی اون بلبشو چند صفحه ایی بخونم...خدایا شکرت به خاطر تن سالم به خاطر وجود یک عشق به خاطر مسیری که پیش پام گذاشتی و...
حالا من چه وظیفه ایی دارم؟؟؟؟؟؟